تبلیغات اینترنتیclose
پيسي نَقل pisi naql ( قصـّه ي کچل )
فرهنگ مردم تالش
چشم انداز ی از هنرو فرهنگ عامیانه تالش
موضوع : مردم شناسی تالش, | بازدید : 341

ولي نمي دانست از چه راهي بايد اين کار را بکند. لذا شروع به دور کردن خاکستر خانه خود  از محل خانه کرد تا دوباره در همانجا خانه اي نو احداث کند. او خاکستر ها را در کيسه مي ريخت و به اسب خود مي بست و در دره اي دور از خانه اش و در گوشه اي از محله شان مي ريخت. در غروب يکي از روز ها که در حال حمل بار خاکستر با اسبش بود ، در دره اي چشمش به چند دزد حرفه اي مي افتد که مقدار زيادي طلا و جواهر سرقت کرده بودند. او مصمم شد با هر کَلَک ممکن طلا ها را از دزد ها به سرقت ببرد تا شايد دل عمو را با پول دار شدنش به دست آورد. لذا به دزدها نزديک شد و سلام و عليک گرمي با آن ها کرد. آن ها هم با ديدن پيس به خيال خودشان تصميم گرفتند اموال او را به سرقت ببرند. لذا از او پرسيدند کيست و کجا مي رود. پيس گفت: راستش را بخواهيد من مي خواهم از شما بپرسم که شما کي هستيد و از کجا آمده ايد و به کجا مي رويد و...  به هر حال پس از گفتگوي زياد او متوجه شد که دزد ها از شهر طلا و جواهر به سرقت برده اند و بار اسب شان طلا و جواهر است. او نيز با زرنگي تمام خود را سارقي قهار معرفي کرد که از جايي طلا و جواهر دزديده و بار اسب خود کرده و در حال گريز است. او به دزد ها گفت که اگر به او کمک کنند و او را همراه و هم گروه خود کنند، حاضر است طلاهايش را با آن ها تقسيم کند. دزد ها هم به طمع اين که اموال او را شب هنگام به سرقت ببرند، قبول کردند و او را به جمع خود راه دادند. غافل از اين که پيس براي شان نقشه هاي خوبي را در سر مي پروراند. شب هنگام و پس از صرف شام تصميم گرفتند که استراحت کنند.اما به نوبت نگهباني بدهند. پيس به آن ها گفت که من به همه شما اعتماد دارم. لذا حاضرم بخوابم و اختيار اموالم را به هر کدام از شماها که بخواهيد بسپارم. لذا همين انتظار را هم از شما ها دارم. آن ها هم قول دادند که خيانتي در کار نباشد. قرار بر اين شد که هر کدام از آن ها مقداري از شب را نگهباني بدهد. پيس نوبت خود را آخر از همه انداخت. البته با اين بهانه که خسته است و حاضر است در اول شب بخوابد، ولي در صبح هنگام که خواب شيرين است ، بيدار بماند و بقيه بخوابند. همه حرف هاي او را قبول کردند. دزد ها يکي يکي نگهباني را شروع کردند و پيس خوابيد. اما  هر بار که يکي از دزد ها خواست به بار پيس دست بزند، او با سرفه يا گفتن جمله اي به طرف اعلام مي کرد که بيدار است و حواسش جمع است و.... به هر حال هر کدام به نوبت نگهباني دادند . تا نوبت به پيس رسيد. چون خواب صبحگاهي بود و شيرين بود ، همه دزد ها خوابيده بودند و او بيدار بود. پيس پس از اين که مطمئن شد آن ها خوابيده اند، بار خود را با بار آن ها عوض کرد و طلا ها را برداشت و فرار کرد و به روستاي خود آمد. عمو با ديدن ثروت و طلاهاي پيس از او پرسيد: اين ثروت را از کجا به دست آوردي ؟ او هم به دروغ گفت: در شهر براي خاکستر آتش و خاک خانه هاي سوخته پول خوبي مي دهند. من همه خاک و خاکستر خانه سوخته ام را فروخته ام و اين همه پول و طلا به دست آورده ام. عمويش که مرد طماعي بود خانه خود را به آتش کشيد تا به شهر ببرد و بفروشد. او خاکستر و خاک خانه را در کيسه ريخت و به شهر رفت. وقتي به شهر رسيد ، به هر کس گفت که خاکستر خانه سوخته آورده ام ، توجهي نکرد و به او خنديد. چون کسي مشتري آن نبود. لذا متوجه شد که پيس به او دروغ گفته است و خاک و خاکستر خانه سوخته در شهر مشتري ندارد. به همين خاطر خشمگين شد و تصميم گرفت به روستا برگردد و انتقامش را از پيس بگيرد و او را بکشد. عموي پيس به ده برگشت و در فرصتي مناسب پيس را گرفت و دست و پا  و دهانش را بست و در کيسه اي انداخت و به يکي سپرد تا او را دريا بيندازد. اما او در ميانه راه به جاي انداختن پيس در دريا او را به جنگل برد و پيس را در گوشه اي از جنگل انداخت و به سوي خانه اش برگشت. به اين اميد که شب هنگام پيس به وسيله حيوانات درنده خورده خواهد شد. چند ساعتي که از انداختن پيس در جنگل گذشت، چوپاني با گله اش به آن جا آمد. او ناگهان کيسه اي را ديد و سرو صدايي را شنيد. به سوي کيسه رفت و متوجه شد که انساني در داخل آن است. سر کيسه را باز کرد و متوجه شد جواني در داخل آن  هست که دست و پا و دهانش را بسته اند. او ابتدا دهان پيس را باز کرد و از او پرسيد کيست و چرا در داخل کيسه و در ميان جنگل گذاشته شده است؟ پيس در جواب مرد چوپان گفت: من پيس هستم وچون دختر پادشاه دوست دارد با من ازدواج کند و من راضي به اين کار نيستم ، مورد غضب پادشاه قرار گرفته ام و اينک اين طور در اين جا رها شده ام. اگر تو دوست داري به جاي من با دختر پادشاه ازدواج کني ، دست و پاي من را باز کن تا تو را داخل اين کيسه بيندازم. چون غروب هنگام دختر پادشاه چند نفر را خواهد فرستاد که من را ببرند، تا شايد راضي به ازدواج با او شده باشم. لذا ترا خواهند برد و با تو ازدواج خواهد کرد. چوپان پذيرفت و پيس او را داخل کيسه گذاشت و با گله ي گوسفند او به خانه  برگشت. فرداي آن روز وقتي عموي پيس او را سالم ديد، با تعجب از او پرسيد: مگر تو را داخل دريا نينداخت؟ پيس هم جواب داد: چرا ! او مرا به داخل دريا انداخت. ولي در زير دريا کساني هستند که وقتي مي بينند کسي را به دريا انداخته اند ، آن ها او را نجات مي دهند و با تعدادي گوسفند روانه خشکي مي کنند. عموي طمع کار پيس با ناداني کامل بار ديگر حرف پيس را باور کرد و اين بار خودش از پيس خواست که دست و پاي وي را ببندد و او را در دريا اندازد. پيس هم که براي رسيدن به دختر عمويش از هيچ کاري دريغ نمي کرد ، با حوصله و سليقه دست و پاي عمويش را بست و او را داخل کيسه اي انداخت و به داخل دريا انداخت. سپس برگشت و با دختر عمويش عروسي کرد و زندگي اش را ادامه داد.

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

برچسب ها : ,
ارسال در تاريخ پنجشنبه 12 بهمن 1391 توسط taleshan